۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

دانلود سریال جلال الدین (زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی)

سریال جلال‌الدین که به بیان زندگی‌ عارف و شاعر نامدار ایرانی مولانا جلال الدین محمد بلخی (معروف به مولوی) می‌پردازد، از شبکه یک سیما در حال پخش است. این سریال از 19 دی ماه 1393 هر هفته جمعه شبها، ساعت 22 پخش می گردد و در 11 قسمت 48 دقیقه ای تولید شده است.

نکته ی مهمی که سبب ترغیب ما برای قرار دادن این فیلم در وبلاگ شد، این است که در این سریال، زندگی عارف قیومی کاملا به صورت شیعی نمایش داده شده است که واقعا مورد مباهات و سپاسگزاری است. همچنین فیلم با صحنه ها و جلوه های تصویری بسیار زیبایی ساخته شده است و در بین سکانسها از فرمایشات مولوی در کتبش روایت می شود که سبب شیرین تر شدن سریال میشود.


دانلود سریال جلال الدین با کیفیت HD:

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
۱۱۳۹۴ بازديد

تشیع مولوی (مولانا جلال الدین محمد بلخی)

شاید نمی دانستید اما شعر معروف دوران دفاع مقدس یعنی (کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی...) از جناب مولوی و در دیوان شمس است...

اینکه به جای بهره گیری از حقایق و معارف دانشمندان و بزرگان خود، هنوز دنبال اثبات تشیع ایشان هستیم، مایه تاسف و ناراحتی است، حال‌ آنکه اگر این همه جدال درباره این موضوع را کنار گذاشته بودیم، سالیانی جلو افتاده بودیم. این عرفاء و عالمان عظیم ما همچون مولوی، حافظ، سعدی، عطار، ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی و... همه از بزرگان تشیع بودند.

گر چه شاید به ظاهر فرمایشاتی در کتبشان یافت شود، لکن بررسی زمان و دوره زندگی ایشان بسیار مهم است که اکثریشان در زمان حکومتهای اهل سنت بودند و مجبور به تقیه. حال ما الحمدلله رب العالمین به برکت انقلاب اسلامی تحت لوای حکومت حقه اسلامی شیعی قرار داریم و راحتی و آسایش دوره خود را با آن بزرگان مقایسه میکنیم و به بعضی فرمایشات این بزرگان می تازیم!

برای اثبات تشیع جناب عارف قیومی، مولانا جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی از کتاب مبارک مجالس المومنین به طور خلاصه بهره میبریم:

شیخ علاء الدوله فرموده که خدمت مولوى همیشه از خادم سؤال کردى که در خانه ی ما امروز چیزى هست؟ اگر گفتى خیر هیچ نیست، منبسط گشتى و شکرها کردى که الحمد للّه که خانۀ ما امروز بخانۀ پیغمبر و اهل بیت علیهم السّلام میماند و اگر گفتى اسباب مطبخ مهیاست منفعل گشتى و گفتى از این خانه بوى خانۀ فرعون میآید.

از مؤیدات تشیع او آنکه از اولاد جلال الدین بوده که پدر بر پدر او داعیان اسماعیلیه بوده‌اند و جلال الدین از بعضى قبایح عقاید و اعمال که بعضى از متاخرین آن طایفه در مذهب اسماعیلیه احداث نموده بودند تبرا نموده باصل مذهب اهل بیت علیهم السّلام رجوع نمود و دفترهاى ملاحده را بسوخت و شعار اهل ایمان ظاهر ساخت.

و در دیوان‌هاى قدیم مولوى قصاید مشتمل بر مناقب ائمۀ اطهار و مثالب اغیار که در مقطع اکثر آنها چنانچه شیوۀ او بوده اسم شیخ خود را مذکور نموده بسیار است لیکن ناسخان کتب او از متصوفه اهل سنت، اکثر آنها را از قلم انداخته‌اند و رعایة ناموس بزرگان خود را در آن شناخته‌اند و با وجود این همه اهتمام در محو آن قسم کلام داشته‌اند هنوز سخنان آشنا از خدمت مولوى در میان است که دلیل انتظام او در سلک فرقۀ مؤمنان است.

 هر آنکس را که مهر اهل بیت است

ورا نور ولایت در جبین است

غلام حیدر است مولاى رومى

همین است و همین است و همین است

و منها:


آفتاب وجود اهل صفا

آن امام امم ولى خدا

آن امامى که قایم است الحق

 زو زمین و زمان و ارض و سماء
ذات او هست واجب العصمة
 
او منزه ز کفر و شرک و ریا

عالم وحدتست مسکن او
 
او برون از صفات ما و شما

رهروان طالب‌اند او مطلوب
عارفان صامت و على گویا

سر او دیده سید مرسل
 
در شب قدر و در مقام دنا

از على مى‌شنید نطق على
 
بد على جز على نبود آنجا

ما همه ذره‌ایم و او خورشید
 
ما همه قطره‌ایم او دریا

بى‌ ولاى على بحق خدا
 
ننهد در بهشت آدم پا

گر نهد بال و پر فرو ریزد
 
جبرئیل امین به حق خدا

مؤمنان جمله رو باو دارند
 
کو امام است هادى اولا

بندة قنبرش بجان میباش
 
تا برندت بجنت الماوى

شمس تبریز بنده از جان شد
 
جان فدا کرد نیز مولانا

منها:

زهى روزى ده خلقان على بن ابیطالب

زهى فرمانده خلقان على بن ابیطالب

نهان از فهم و دور از عقل و برتر از خیال ما

که گفتن وصف او نتوان على بن ابیطالب

قدیم المن و الاحسان عظیم الشان و البرهان

قسیم الخلد و النیران على بن ابیطالب

هو الاول هو الاخر هو الظاهر هو الباطن

هو الحان هو المنان على بن ابیطالب

زهى از وصفها بیرون زهى سلطان کاف و نون

ولى حضرت بى‌چون على بن ابیطالب

شهادت او طهارت او نماز و روزه و حج او

جهات جمله را میدان على بن ابیطالب

وجود باء بسم اللّه در توحید یزدانست

رحیم مطلق و رحمن على بن ابیطالب

اگر چشم خرد دارى ببین از صورت معنى

بوجه چهرۀ خوبان على بن ابیطالب

فرستاده است با تورات و با انجیل و با فرقان

بهر مرسل به پنهانى على بن ابیطالب

خداوندا خداوندا تو ایمان بخش و روزى ده

بحق شاه باایمان على بن ابیطالب 

منها:

تا صورت پیوند جهان بود على بود

تا نقش زمین بود و زمان بود على بود
شاهى که وصى بود و ولى بود على بود

سلطان سخا و کرم و جود على بود

آن قلعه‌گشائى که در از قلعۀ خیبر برکند

بیک حمله و بگشود على بود

آن شیر ولایة که ز بهر طمع نفس

در خوان جهان پنجه نیالود على بود

هرون ولایت که پس از موسى عمران

و اللّه على بود على بود على بود

آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام

تا کار نشد راست نیاسود على بود

فرزند خلف در صدف نکتۀ توحید

کادم بجمالش نگران بود على بود

صد بار نگه کردم و دیدم بحقیقة

آن عارف و آن عابد و معبود على بود

زین یکدو سه بیتى که بگفتم بحقیقة

باللّه که مراد من و مقصود على بود

این کفر نباشد سخن کفر نه اینست

تا هست على باشد و تا بود على بود

سر دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان

شمس الحق تبریز که بنمود على بود

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
۱۳۷۱ بازديد

تفسیر انفسی داستان هفت خان رستم (علامه حسن زاده آملی)

آیا مقصود از داستان هفتخوان رستم، همین صورت ظاهر داستان است یا شرح حال ما است؟ تفسیر انفسی شیرین حضرت علامه حسن زاده آملی در این باره را میخوانیم، خداوند توفیق فهم و عمل را عنایت بفرماید:

هفت‌خوان، هفت عقبه و منزل بوده است که وقتی کیکاوس در مازندران به بند افتاده بود رستم برای نجات او به مازندران می‌رفت در اثنای راه چند جا دیوان و جادُوان کشت و به هفت‌ روز به مازندران رفت و کیکاوس را نجات داد و به سبب آنکه از هر منزلی که می‌گذشت به شکرانة آن ضیافتی می‌کرد آن را هفتخوان گفته‌اند.

خوان اوّل: در راه جایی آسایید و به خواب رفت، شرزه شیری آهنگ وی کرد و رخش شیر را هلاک کرد، چون رستم بیدار شد، دید که به همّت رخش از شرّ شیر رهایی یافت و همی خداوند جهان را شکر کرد.
خوان دوم: پس از آن به راه افتاد و به بیابانی بی‌آب رسید و گرمایی سخت بود که نزدیک بود تهمتن و رخش از تشنگی هلاک شوند، آنقدر به درگاه خداوند تضرّع و زاری کرد تا از رحمت خداوند میشی صحرایی پیدا شد و رستم در پی او رفت که به راهنمایی آن میش به چشمه آبی رسید و جان به سلامت بدر برد و خدا را شکر کرد.
خوان سوم: چون از آن چشمه سیراب شد و رخش را آب و شستشو داد عزم شکار کرد، گوری بیفکند و از گرسنگی هم نجات یافت و خواب آمد در کنار چشمه بخفت، اژدهایی دژم که از دُم تا به دَم هشتاد گز بود و از هراس وی هیچ جانوری در آن بیابان نیارست پا گذارد پدیدار شد، رخش سم بر زمین کوفت و رستم بیدار شد و با اژدها در نبرد افتاد و رخش هم کمک کرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شکر کرد.
خوان چهارم: پس از آن بر رخش سوار شد و به راه افتاد تا به چشمه‌ای و سبزه‌زاری رسید در کنار چشمه خوراکی‌ها و اسباب عیش فراهم دید از خوراکی‌ها بخورد و رود در دست بگرفت و بنواخت، زنی جادو همینکه آواز سرود شنید حاضر شد که رخ خود را بسان بهار آراسته بود، رستم به ستایش خداوند لب گشود. آن زن همین که نام خدا را شنود رنگ وی برگشت و سیاه شد و رو برگردانید. رستم در حال کمند بینداخت و جادو را به بند آورد و گفت تو کیستی که آنچنان بودی و اینک نام خدا را شنیده‌ای این چنین سیاه گشته‌ای باید آنچنان که هستی خویش را به من بنمایی، رستم دید آن زن جادو به شکل گنده پیری بدر آمد، فی‌الحال خنجر کشید و آن جادو را دو نیم کرد و از آسیب وی ایمن بماند و خدا را شکر کرد.
خوان پنجم: پس از آن رستم به راه افتاد تا به دشتی خرّم رسید و رخش را به چرا رها کرد و خود بیاسایید، دشتبان آمد و دید رخش در سبزه‌زار است و رستم در خواب، با خشم هر چه بیشتر بسوی رستم آمد و چوبدستی که در دست داشت بر پای رستم زد و با او پرخاش کرد که چرا اسب را در دشت و سبزه‌زار رها کردی‌؟ رستم چیزی نگفت ولی برخاست و دو گوش دشتبان را بگرفت و هر دو را از بیخ برکند و به دست دشتبان داد و باز دوباره بخفت. بیچاره دشتبان با دو گوش کنده و خون از دو جانب سر روان شکایت به اولاد برد، اولاد دیوی سهمگین بود که در آن مرز و بوم بزرگ همه بود، اولاد چون آن بدید با سپاه خود بسوی رستم آمد و پس از نبرد لشکر اولاد شکست خورد و رو به گریز نهاد و اولاد نیز گزیری جز گریز ندید رستم به دنبالش رخش دوانید تا کمند بینداخت و اولاد را در کمند گرفت و او را از اسب به زمین افکند و بدو گفت اگر خواهی خون تو را نریزم و تو را در این سرزمین شاه کنم باید بنمایی که دیو سپید، کاوس شاه را کجا در بند کرده است؟ اولاد بپذیرفت و با رستم به راه افتاد.
خوان ششم: در اثنای راه ارژنگ دیو- که وی و پولاد از پهلوانان و پیروان دیو سپید بودند، و ارژنگ دیو از دیگر دیوان دلیرتر و سالارشان بود- در فرا راه رستم با وی به نبرد برخاست، و سرانجام در دست رستم به خواری کشته شده است، و دیگر دیوان چون سالارشان را چنان دیدند رو به فرار نهادند.
خوان هفتم: رستم با اولاد چون به شهری که کاوس شاه گرفتار بود وارد شدند، رخش رستم شیهه‌ای چون رعد برآورد، کاوس چون شیهة رخش بشنید دریافت که رستم به شهر وارد شد بسیار خوشحال گردید و به یارانش گفت اندوه و گرفتاری ما بسر آمد، رستم در نزد وی آمد و همه سر فراز و سربلند شدند، کاوس شاه به رستم گفت باید کاری شود که دیوان نفهمند وگرنه انجمن کنند و رنجهای تو بی بر شود اکنون دیو سپید که بزرگ دیوان است در فلان غار است و بی‌خبر است باید کار او را بسازی. پس رستم بسوی آن غار رهسپار شد غاری چون دوزخ بدید در آن وارد شد و با دیو سپید بسیار بجنگید و عاقبت بر وی چیره شد و وی را بر زمین زد و جگرش را از نهادش بدر آورد و دیوان دیگر همینکه این واقعه را بدیدند رو به هزیمت گذاشتند. رستم جای پاکی طلب کرد و سر و رو بشست و به درگاه خداوند نیایش و ستایش کرد و سپس بسوی کاوس شاه آمد و کاوس وی را آفرین گفت.

آیا مقصود از داستان هفتخوان همین صورت ظاهر است یا شرح حال ما است که تا آفرین بشنویم باید با جادوها و دیوهای رهزن نبرد کنیم که جهاد نفس است. دیدی که در خوان سوم اژدها را کشت بدانکه به قول عارف رومی:

نفس اژدرهاست او کی مرده است      از غم بی آلتی افسرده است

و دیدی که در خوان چهارم همین که زن جادو نام خدا را شنید روی او سیاه شد با اینکه در آغاز برای فریفتن با رخساری آراسته هویدا شد. دیدی که چگونه نام خدا را شنید رو برگردانید. در تفسیر سورة مبارکة "قل اعوذ برب الناس" به عرض رساندم که خنّاس صفت دیو وسواس است که تا یاد خداوند متعال در بیت‌المعمور قلب ذاکر نزول اجلال فرمود و نام شریفش به زبان آمد دیو وسواس بازپس شود و خود را کنار می‌کشد و رو برمی‌گرداند وگرنه چون ابن عرس (=راسو) و مار که مضمون روایات است قلب را به دهن می‌کشد اعاذنا الله تعالى منه. پس هیچگاه دیو وسواس بر دل مراقب و حاضر دست نمی‌یابد. خداوند متعال توفیق مراقبت که کشیک نفس کشیدن است مرحمت بفرماید.
آری باید رستم بود (بلکه بالاتر از رستم که جهاد با نفس جهاد اکبر است) و با دیوان و جادوان جنگید و از هفتخوان درگذشت تا نفس مطمئنه گردد و به خطاب "ارجعی الی ربک راضیة مرضیه" مشرف شود و به قول عارف معروف جناب مجدود بن آدم سنایی –علیه الرحمه- :

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

 که دارالملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی

که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
۱۵۶۴ بازديد

اسراری از 19 حرف بودن بسم الله الرحمن الرحیم

جناب شیخ بهایى در کشکول آورده است که:

«البسمله تسعه عشر حرفا یحصل بها النجاه من شرور القوى التسع عشره التى فى البدن اعنى الحواس العشر الظاهره و الباطنه و القوى الشهویه و الغضبیه و السبع الطبیعیه التى هى منبع الشرور و وسائل الذنوب، و لهذا جعل سبحانه خزنه النار تسعه عشر بازاء تلک القوى فقال "علیها تسعه عشر"(1) و ایضا فالنهار و اللیل اربعه و عشرون ساعه، منها خمس بازاء الصلوات الخمس و یبقى تسع عشره ساعه یستفاد من شر ما ینزل فیها لکل ساعه حرف» (2)

ترجمه:

بسم الله الرحمن الرحیم نوزده حرف است که به وسیله ی آن نجات از شرارتهای قوای نوزده گانه بدن حاصل می شود ( حواس ده گانه ظاهری و باطنی، قوه شهوت، قوه غضب و قوای هفتگانه ی طبیعی که منبع بدیها و وسائل انجام گناهان هستند) و لذا خداوند سبحان، نگهبانان آتش جهنم را به ازای قوای بدن، نوزده نگاهبان قرار داد. خداوند در قرآن کریم فرمود: (بر آتش 19 نگاهبان است) و همچنین روز و شب بیست و چهار ساعت می باشند، پنج ساعت آن به ازای نمازهای پنجگانه است، و (از بیست و چهار ساعت) نوزده ساعت باقی می ماند که به ازای شرّی که در هر ساعت نازل می شود حرفی از بسم الله الرحمن الرحیم فایده می رساند.

 


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
۳۲۱۱ بازديد

اهمیت اطمینان نفس

آن که در حل مسائل مشکل و فتح امور مبهم از قبیل ریاضیات عالی و صنایع ظریف، بلکه در مطلق شئون احوال و افعال خود التفات نماید، بر وی روشن است که با اضطراب نفس و پریشان خاطری امری به وقوع نمی پیوندد، آنگاه که نفس از اضطراب بدر آمد و اطمینان یافت به مقصود خود نائل می شود، همچنین در سلوک روحانی نفس مضطرب طرفی نمی بندد، و چون مطمئن شد، مطمئن شدن همان و مخاطب به خطاب: (یا ایّتها النّفس المطمئنّة ارجعی الی ربّک راضیة مرضیةّ فادخلی فی عبادی و داخلی جنّتی) شدن همان، « الا بذکر الله تطمئن القلوب».


منبع: صد کلمه در معرفت نفس، حضرت علامه حسن زاده آملی، کلمه 73

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
۶۴۲ بازديد